در شام دلم گرمي پنهان بهار است
تصميم دلم حمله به اهداف شرار است
خوابيده به چشمان ترم سلسله عشق
اين عشق ولي خفته به دامان غبار است
بايد چه کند اين سرپر حسرت بي دين
با اين دل پر کينه که بي حال ونزار است
از سنگ دلم سنگ مزاري نتراشيد
تا خسرو اين ناحيه با عشق ندار است
همچون شب بي پنجره بي نورو سرور است
هرباغ که بي لاله وبي بيد وچنار است
هر چند به قلبم جسد عشق نمانده
اما همه دورو برم داغ مزار است
موسي عباسي مقدم
