من تورا مي خواهم آري چشمها هم بر درند
خون وآتش در ميان بستر خاکسترند
صورتم از دوري واز زور غم خاکستر ي است
سينه وقلبم ولي از جوش سرخ آذرند
دائما در شعر مي گويم که تو بر گشته اي
شعر هاي ما هميشه ساده وخوش باورند
در گلستان دل من سرو بي معنا شده
لال هاي باغ قلب من هميشه پرپرند
بي تو حتي توي جنگل با من آهو دوست نيست
گربه هاي خانگي همواره شيران نرند
تو اگر باشي محبت هم فراوان مي شود
بره ها وميش ها را گرگها کي مي درند
